شهاب الدين احمد سمعانى
419
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
مستحقّ قهر گشت ، سايهء سؤال موسى بر كوه افتاد دكّ شد . ما با موسى بىواسطه سخن گفتيم و اين ميراث پس از وى به دلهاى عزيزان داديم ، هر كجا دلى ، آنجا موسايى ؛ و هر كجا سينهاى آنجا طور سينايى . و موساى دل بر طور سيناى سينه شد در مقام كلام ، گاه بر بارگى نور 18 ، و گاه بر مركب ظلام . وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلًا ، الآية . ما را اصحاب حديث گويند ؛ زيرا كه ما را با خداى حديثى است و خداى را با ما حديثى 19 . اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ حَدِيثاً . ما مىگوييم كه به نماز درآى كه مقام مناجات است ، هيچ خاموش مباش ، حديثى مىگوى اگر مقتدى باشى و اگر مقتدا . يك امام را ديده بر قهر الهيّت افتاد ، ديگر امام بر كمال لطف رحمانيّت 20 . آن امام را قهر مهر بر لب نهاد و اين امام را رحمت بر بساط انبساط نشاند . و روا باشد كه گويى : يك امام را ديده بر قهر الهيّت افتاد ، و ديگر امام را ديده بر خلق نبوّت . هيبت سلطنت گويندگان را خاموش كند ، امّا در حضرت خلق محمّد عجب نبود كه سنگى تسبيح كند و كاسهاى ثنا گويد ، آن يك امام به هيبت الله نگرست و هاء اللّه سرّى عجيب دارد 21 دهان را ببست بر مثال هاء اللّه . و آن ديگر امام به لطف رحمانيّت و خلق رسالت نگرست و دهان باز كرد بر شكل دال محمّد . چون به حقيقت بنگرى هر دو از يك مشرب و مشرع زلال سنّت برداشتند ؛ زيرا لا إله الّا اللّه تا با محمّد رسول اللّه جمع نكنى ايمان تو ايمان نيست و اسلام تو اسلام نيست . بيت گويى كه دو مور پاى در عنبر زد * بر طرف قمر برفت و سر با سر زد 22 محقّقان اهل معرفت چنين گفتهاند كه گفتار نشان شوق است و خاموشى نشان اضطرار و عجز . عاجزان را روى گفتار نبود و لهذا قال عليه السّلام فى شأن البكر ؛ سكوتها رضاها . زنى كه در پردهء بكارت بود وى را به تكلّف سخن حاجت نيست ؛ زيرا كه مضطرّ است در مخلب حيا . آنكه مضطرّ باشد در مخلب حيا ، ناگفتهء وى را گفته انگاشتيم . پس آنكه مضطر بود در مشاهده و مطالعهء جلال ، اگر ناگفته وى را گفته انگاريم چه عجب . آنكه از پستان قدس شير قرب مزد ، و ميوهء لطف گزد ، اگر از بىصبرى اشتياق و نيازمندى تلاق به گفتوگوى درآرد چه عجب 23 . پس بر اين تحقيق ، بين الامامين خلافى نماند . انّ صلاتنا هذه لا تصلح لشىء من كلام النّاس . در ابتداى عهد اسلام در نماز سخن گفتن مباح بود ، آنگه مصطفى گفت : نماز مقام راز است و در مقام راز روا نيست كه جز با